پنجشنبه 1386/06/22
مبارز راه روشنایی
مبارز فقط به قدرت خود متکی نیست او از نیروهای حریفش نیز استفاده می کند.
هنگامی که وارد نبرد می شود، فقط شور و شوق و حرکات و ضرباتی را در اختیار دارد که هنگام آموزش آموخته است. وبا پیش روی نبرد، در می یابد که اشتیاق و آموزش برای پیروزی کافی نیست: تجربه مهم است.
سپس دریچه ی قلبش را به سوی عالم می گشاید و از خداوند می خواهد الهام بخش او باشد تا بتواند از ضربه دشمن درس دفاع از خویشتن را بیاموزد.
همراهانش می گویند: او بسیار خرافاتی است. از نبرد دست می کشد تا دعا کند؛ حتی برای ترفندهای حریفش نیز ارزش قایل است.
مبارز به این تحریکات پاسخی نمی دهد. او می داند بدون الهام و تجربه، هیچ آموزشی کار ساز نیست.
یکشنبه 1386/06/11
سرگردان
می اندیشد: من منفور ترین موجوداتم؛ زشت، کریه، و محکوم به خزیدن بر روی زمین.
اما یک روز ، مادر طبیعت از کرم می خواهد پله ای بتند. کرم یکه می خورد... پیش از آن هرگز پیله نساخته . گمان می کند باید گور خود را بسازد، و آماده مرگ می شود. هر چند از زندگی خود تا آن لحظه ناخوشنود است، به خدا شکوه می برد: خدایا، درست زمانی که سرانجام به همه چیز عادت کردم، اندک چیزی را که دارم ، از من می گیری.
خود را نومیدانه در پیله حبس می کند و منتظر پایان می ماند. چند روز بعد، در می یابد که به پروانه ای زیبا تبدیل شد
می تواند به آسمان پرواز کند و بسیار تحسین اش کنند. از معنای زندگی و برنامه های خدا شگفت زده است.
سه شنبه 1386/06/06
مبارز راه روشنایی
تمامی جاده های دنیا به قلب مبارز راه دارند. او بدون ذره ای درنگ، همواره در دریای عشقی غوطه ور است که در زندگی اش جریان دارد
مبارز می داند که در انتخاب خواست هایش آزاد است و با شهامت، جسارت و گاهی اوقات با اندکی دیوانگی تصمیماتش را می گیرد.
او به علایقش عشق می ورزد و با تمام وجود از آنها لذت می برد. او می داند لزومی ندارد لذت پیروزی اش را انکار کند؛ این پیروزی ها جزیی از زندگی هستند و برای همه ی کسانی که در این راه گام بر میدارند، لذت به همراه دارد.
او هیچگاه اموری را که ماندگار نیستند و پا با گذشت زمان فراموش شده اند، از یاد نمی برد.
مبارز از اتفاقات میان امور فانی و ابدی آگاه است
جمعه 1386/06/02
سرگردان
ناگهان، به یاد اسکناسی می افتد که دیروز در خیابان پیدا کرده. بین آن اسکناس و حوادثی که آن روز صبح بر سرش آمده، رابطه غریبی می بیند.
- که می داند؟ شاید این پول را پیش از کسی یافتم که بنا بود پیدایش کند! شاید این اسکناس را از سر راه کسی برداشته ام که واقعا به آن نیاز داشت. که می داند؟ شاید در آن چه پیشاپیش رقم خورده، دخالت کرده ام!
احساس می کند باید از سر این ایکنای راحت بشود، و درهمان لحظه چشمش به گدایی می افتد که در پیاده رو نشسته. بی درنگ اسکناس را به او می دهد و احساس می کندمیان پدیدها تعادلی برقرار کرده است.
گدا می گوید: یک لحظه صبر کنید، من دنبال صدفه نیستم. من یک شاعرم و می خواهم در ازای این پول، شعری برایتان بخوانم.
سرگردان می گوید: خوب پس کوتاه باشد، من عجله دارم.
گدا می گوید: اگر هنوز زنده ای، به خاطر آن است که هنوز به آنجا که باید باشی، نرسیده ای
چهارشنبه 1386/05/31
مبارز راه روشنایی
مبارز راه روشنایی می داند که باید همواره شکرگذار باشد .
فرشتگان همواره او را در نبرد زندگی یاری کرده اند . نیروهای آسمانی همه ی امور را سامان می دهند و به همین دلیل می توان از حداکثر توانش بهرمند گردد .
همراهانش می گویند :(( او انسان خوش شانسی است!)) و مبارز گاهی اوقات افعالی را انجام می دهد که بسیار دور از توانایی هایش است .
و به همین دلیل است که هنگام غروب آفتاب زانو میزند و از خداوند به دلیل حمایت هایش شکرگذاری می کند .
البته حق شناسی او به دنیا معنوی ختم نمی شود . او هیچ گاه دوستانش را از یاد نمی برد چرا که آنها هم در صحنه نبرد زندگی او شرکت دارند .
مبارز هیچ گاه کمک و یاری دیگران را از یاد نمی برد . او نخستین کسی است که این کمکها را به خاطر می سپارد و هر گاه به غنیمتی دست یابد، آن را با همراهانش سهیم می شود

